|
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
من وقتي وارد اين شهر شدم خدا دستمو گرفته بود اصلا تو بغلش بودم خونمون بيرون از شهر تو يه باغ خيلي بزرگ بود تا وقتي كم كم بزرگ شدمخدا هميشه دستمو گرفته بود نميذاشت بيفتم هميشه اگر سنگي سر راهم بود يا خودش بر ميداشت يا به من كمك ميكردو من رو از رو اون عبور ميداد هميشه ميگفت از رو سنگها بپر اونا رو دور نزن يه مغازه اي كه ويترينش خيلي قشنگ بود هميشه از كنارش رد ميشديم خدا ميگفت به اون نگاه نكن نگاه نميكردم تا وقتي كه ديدم چرا نگاه نكنم همه ي آدما وقتي كه از كنار اون مغازه رد ميشن نگاه ميكنن يه روز كه دستم تو دست خدا بود نزديك اون مغازه كه شديم از گوشه ي چشمم بهش نگاه كردم واي نميدوني چقدر قشنگ بود اولش خيلي تر سيده بودم كه نكنه خدا بفهمه و با من دعوا كنه اره اون فهميده بودولي با من دعوا نكرد گفت اگر ميگم به اون مغازه نگاه نكن فقط به خاطر خودت ميگم فردا بازم نزديك مغازه كه شديم ميدونستم كهخدا دعوام نميكنه رومو كردم طرف اون مغازه دست خدا رو ول كردم گفت كجا گفتم يك لحظه بيشتر طول نميكشه رفتم پشت ويترين و وايسادم واي چقدر اسباب بازي بود خيلي قشنگ بودتا اينكه صاحب مغازه اومد گفت ميخواي يه توپ مجاني بهت بدم باش بازي كني اگه خوشت اومد مال خودت گفتم آره چه بهتر از اين و همش تو ذهنم ميگفتم چرا خدا نميخواست اين مغازه رو ببينم توپ و گرفتمو بازي كردم و يه دفعه شب شد من تو اون جمعيت خدا رو نميديدم دويدم به اون سمتي كه فكر ميكردم شايد خدا از اون طرف رفته باشه يكدفعه پام به سنگ خورد افتادم خيلي قلبم درد گرفت وقتي از رو زمين بلند شدم ديدم قلبم افتاده رو زمين زير دست و پا سياه شده كثيف شده قلبمو به زحمت از وسط اون جمعيت برداشتم خيلي ناراحت بودم يه گوشه نشستم و با خودم گفتم چكار كنم بايد با اين وضعيت بسازم قلبمو تو دستم گرفتمو گوشه ي خيابون نشستم يه دفعه يه پروانه كه خيلي خسته بود اومد كنار پاي من افتاد رو زمين به من گفت قلب سياهتو قايمش كن خدا دوست نداره قلبتو بقيه ببينن و بعد اون پروانه ديگه هيچ وقت حرف نزد حتي جواب سوال منو نداد كه از كجا اومده با خودم فكر كردم خدا منو دوست نداره اگه دوست داشت نميذاشت اين جا تو تاريكي توي اين جمعيت تنها بمونم خيلي گريه كردم و فميدم چرا به اون مغازه نبايد نزديك ميشدم گريه ميكردم جون مطمئن بودم ديگه هيچوقت نميتونم خدا رو بينم و اون هيچ وقت دنبال من نمياد بعد از كلي گريه چشمامو كه باز كردم ديدم همه ي اشكايي كه ريختم همشون ريخته رو قلب سياهم و وقتي سرمو بالا كردم ديدم خدا اون طرفتر وايساده و به من ئاره اشاره ميكنه پاشو بيا اينجا بيا پيش من من كه از ترس داشتماز هوش ميرفتم بلند شدم تا خواستم بدوم كه زودتر به خدا برسم خدا زودتر از من دويده بود و منو تو بغلش گرفته بود من كه همش گريه ميكردم خدا ميگفت گل من گريه نكن چرا گريه ميكني و چند تا ماچ رو لپام كرد وقتي دل خيسو سياه منو تو دستم ديد اونو از من گرفت و با اشكاي خودش دلمو تميز كرد اينقدر قشنگ شده بود مثل ياقوت برق ميزد ومثل مرواريد سفيد.و شفاف شده بود به خدا گفتم تو مگه ديگه منو دوست نداري كه ديگه دنبالم نگشتي خدا گفت تمام اين مدت كنارت بودم برات دعا ميكردم ولي تو منو نميديدي خدار و بغل کردم بوسیدمش بوییدمش به خدا گفتم اگر دلم پیش تو بمونه مطمئنم که هیچوقت دیگه سیاه نمیشه از دستم نمیفته خدا گفت باشه به شرطی که دلتو سبک کنی خالی کنی و توش از مهر و صداقتو پاکی و زیبایی پر کنی ومن قول دادم که این کارو بکنم آیا تو فکر میکنی من میتونم.......
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد. بضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند. از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
|
|