|
اي حجّت يزدان و اي امير دوران ! اي موعود انبياء و منجي انسان ها ! اي ذخيره خدا در زمين ! اي مهربانترين .... اي كاش اهل عالم مي دانستند كه با آمدنت چه بر آنان روي خواهد آورد . آن سعادتي كه نه چشمي ديده و نه گوشي شنيده . اي كاش مسيحيان جهان مي دانستند كه مسيح عليه السلام خود ديداده ي توست و براي ظهورت لحظه شماري مي كند تا از آسمان فرود آيد و ؛ در نماز به تو اقتدا كند و پيروان خود را به تبعيت از تو فرا خواند كه اگر دم عيسوي مرده زنده مي كند ، نفست انسان ، جهان ، اسلام و قرآن را زنده خواهد كرد . (( السلام عليك يا امام المسيح )) اي كاش كليميان مي دانستند كه نه تنها يد بيضاء ، عصا و سنگ موسي عليه السّلام ، الواح تورات و انگشتر سليمان كه تمام مواريث انبيادر نزد توست و همان خضر عليه السلام كه موسي را در قبال حكمتش ياراي تحمل نبود ؛ در برابر تو دست ادب بر سينه نهاده و به خدمت گذاريت مي بالد . اي كاش پيروان زرتشت ، اين معنا را در مي يافتند كه "پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك " تنها و تنها در دوران ظهور تو متجلي مي گردد . اي كاش زليخا مي دانست زيبايي يوسف عليه السّلام تنها چشمه اي از چهره دلرباي توست و آنگاه با ما همنوا مي شد ؛ بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود چه زيباست از تو نوشتن ، از تو خواندن و از تو گفتن كه مي دانيم و كاش ايمان بياوريم ؛ * بقية الله خير لكم إن كنتم مؤمنين * و اين كاش شيعيان مي دانستند و درك مي كردند كه اكنون علي مظلوم دوران تو هستي و اكنون نوبت ماست كه نگذاريم ناله به چاه غربت سر زني . آنگاه كه امير المؤمنان عليه السّلام مرد مهربان زمانه از اهل دورانش ناليد ، به خداوند عرضه داشت : خدايا علي را از اينان بگير و بدتر از علي را برايشان مسلط فرما جان عالم به فداي غربت تو كه نمي تواني چنين دعايي بر لب بياوري و بايد با صبر و شكيبايي ببيني و براي تك تك ما دعا كني تا شايد هدايت شويم : عمريست كه از حضور او جا مانديم در غربت سرد خويش نها مانديم او منتظر ماست كه ما برگرديم مائيم كه در غيبت كبري مانديم
بر گرفته از كتاب آشتي با امام عصر
+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
هر چه خاموش شود ُ نور فشان کوکب اوست عاشقی مذهب او کرب و بلا مکتب اوست
+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
سلام . به بهونه ی تاسوعای حسينی امروزا ، مثل هر سال ، تمام شهر سياه پوشه ، از شهر مهمتر دل سياه پوشه . تو شهر غم موج می زنه ، غم همراه با شور ، شور حسينی . همه جا بوی كربلا می ده ، تمتم كوچه ها ، پس كوچه ها همه جا منبر به پاست ، يادی از حسين ( ع ) ، شجاعت ، شهادت .. عباس (ع) ، غيرت ، شهامت .. وزينب ، صبر ، نجابت.. اما افسوس از مردم آن زمان ؛ كه قدر گوهر ندانستند و افسوس از مردم اين زمان كه گوهری نيستند . افسوس از مردم آن زمان ؛ آن قدر كوچك بودند كه تاب ميراث پيامبری نداشتند و وای بر مردم اين زمان ، اگر ميراث پيامبری را كوچك بشمارند .... اينا بهونه ای بود كه بگم ،تا حالا فكر كردی ما بر سر حسين و خاندانش چه آورديم ؟ شايد ما هم دل آن ها را آزرده باشيم ؟ چطوری؟! شايد با عزاداری هاماون... چطور به خودمون اجازه مي ديم اون خاندان را كوچك كنيم ، مثلا چطورهر سال مثلا تكرار مي كنيم حضرت زينب سلام الله عليها شب عاشورا ، از غصه غش كردند ، بعد به هوش آمدند دو باره غش كردند و به هوش آمدند .بعد به امام حسين فرمودند بادر ما رو از اينجا ببر . ما را برگردون . اينا به ما رحم نمي كنند ؟؟؟ و امام حسين دست روی سينه ی خواهر گذاشتند و از صبر امامت به ايشان عطا كردند ؟؟؟ آيا در اين صورت صبر زينبی با ارزش است ؟ آيا آمدن زينب همراه برادر اجباری بوده ؟ آيا واقعاً زينب سلام الله عليها آنقدر كوچك فكر ميكرده كه فقط به خاطر عدم تحمل دوری برادر با او همراه مي شود ؟ آيا زينب سلام الله عليها از مأموريت خود بی خبر بود ؟ آيا زينب نوه ی آن پيامبر نيست كه اسوه بود ؟ آيا زينب صبر را از25 سال خونه نشينی پدر نياموخت ؟ آيا زينب صبر را از زندگي مادر نداره ؟آيا ايشان با حسن عليه السلام نسبتی ندارد كه دست در دست مادر با صبرش كربلا آفريد ؟ از زينب سلام الله عليها با آن جايگاه و غظمت وجودي چيزی غير از صبر توقع مي رفت ؟ صبری زيبا ... كه بگويد به خدا جز زيبايی نديدم چگونه است كه چنان زينب ی از برادر ميخواهد كه برگردند چون به آنها رحم نمی شود ؟!! كاش كمی بيشتر می انديشيديم . آری ؛ زمان ما هم به زينب نياز داره، زينبی كه زینب علی علیه السلام رو بشناسونه شاید حالا نوبت ما باشه ؛ با هر زبان،هر لهجه، هر جنسیت، هر سن که لبیک بگیم . به حسین زمانمون ( عجل الله تعالی فرجه ) گوش بده ، صدا می آد هل من ناصر ینصرنی هل من معین یعیننی
+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط بی ادعا
|
گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم ُآرامگاه خستگیمُ سر پناه بی کسی ام ُطوفان تو آن را از من گرفت کجای دنیای تو را گرفته بود؟ خداجواب دا د :ماری در راه لانه ات بودُ تو در خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط بی ادعا
|
سلام یار همیشگی
تا حالا شده بخوای نامه بنویسی؟؟ مثلا بخوای چیزی را ازشخص بزرگی در خواست کنی؟! شاید بشه اینطوری شروع کرد،
لطفاً دستور فرمایید در اسرع وقت ...........را در اختیار من قرار دهند
نه نه ! خیلی آمرانه ست
با عرض سلام لطفاً دستور فرمایید در اسرع وقت ...........را در اختیار من قرار دهند
نه، بازم نشد. شاید بهتره یه کم توضیح بدی
با عرض سلام به دلیل نیاز اینجانب لطفاً دستور فرمایید در اسرع وقت ...........را در اختیار من قرار دهند
اصلا بیا یه جور دیگه شروع کنیم
با عرض سلام و احترام و تشکر به خاطر عنایات پیشین شما و سپاس مجدد به خاطر توجه و زمانی که صرف می فرمایید لطفاَ در صورت امکان دستور فرموده ............... را در اختیار من بگذارند
اوهوم حالا بهتر شد به نظر من که حتی تاثیرش بیشتر میشه حالا اگه نامه به یه دوست باشه چی؟ سلام به دوستی که باش قهرم!!!!!!!! نه سلام به دوست مهربانی که مرا میرنجاند
بازم نه، شاید اینطوری
سلام به دوست مهربانم دوستی که خیلی دلتنگشم ،عزیزی که مشتاق دیدارشم
حالا خوب شد اینطوری خودت هم بیشتر از نامه نگاری لذت میبری حالا اگه بخوای برای دوست صمیمی ات، نامه بنویسی و احتمالا چیزی رو ازش طلب کنی
؟؟؟؟؟ خب مسلما خیلی قاطع و امرانه دستور نمیدی و به احتمالا به خاطر لطف های قبلیش تشکر میکنی- مثل نامه اول- و اینکه حتما صادقانه ویژگی های پسندیده اش رو یاد آوری میکنی
حالا نوبت صمیمی ترین یارته
دوستی که همیشه به امید حمایت اون تلاش میکنی حتی اگه فکر کنی ازش دوری! دوستی که بدونی همیشه، همیشه ی همیشه به یاد توست و فقط کافیه اراده کنی اراده برای اینکه یه کمی باش حرف بزنی حتی اگه چندین بار بی وفایی کرده باشی
درست حدس زدی منظورم خداست
تا حالا برای خدا نامه نوشتی
چرا میخندی دقیقا درست متوجه شدی
برای خدا نامه نوشتی ؟؟؟
من نامه ام رو اینطوری شروع میکنم
سلام به خدا خدایی که لطیفه و مهربون
خدایی که دوستش دارم و دوستم داره خیلی بیشتر از مهر خودم، به خودم
عزیزی که منو میبخشه فقط با یک خواهش من....
خدای بخشنده من!
از تو به خاطر همه چیز ممنونم. اول از همه به خاطر اینکه از بین همه مردم الان من برات نامه مینویسم! و بعد به خاطر سلامتی خودم و عزیزانم ، به خاطر خانواده ای که با وجود تمام تفاوت ها دوست داشتنی اند. به خاطر احترامی که بین بندگانت دارم به خاطر مال و دارایی حلالم هر چند مختصر .................................. ای آرام جانم
از تو سپاسگذارم به خاطر آرامشی که در یادت قرار دادی، به خاطر توجهی که به من داری ، به خاطر نعمت هایی که از یاد اونها غافلم
حتی به خاطر چیز هایی که ندارم که شاید اگر داشتم از تو فاصله میگرفتم ......................................... خب شاید حالا خواستمو بگم ولی مسلما حالا خواستم رنگ و بوی دیگه ای داره
حالا نوبت توست
چرا نشستی؟؟؟!!!
پس ورق و قلمت کو
خدا منتظره ، زود باش
ایده اصلی این متن از سخنان دکتر فرهنگ است
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
سلام تا حالا شده عصبانی باشی،کلافه ،سردرگم ، مثلا از دست عزیزترین کس ات دلگیر باشی و بدتر اینکه به هر دلیلی نتونی بهش بگی؟!!!!!!!!!!! یا مثلا حس کسی رو داشته باشی که زیر بارش مشکلات بایدروزگار بگذرونه، و خم به ابرو بیاری تا حالا شده احساس کنی چقدر تنهایی! با وجود این همه آدمی که دور و اطرافت هستند باز هم بی یاری تاحالا شده احساس کنی باید کسی بهت بگه چکار کنی ولی اون یه نفر رو پیدا نکنی! بخوای یه صدا بشنوی، حتی صدایی از جنس سکوت! تا حالا شده تو این لحظات ،به کسی پناه ببری که مطمئنی میشنوه ولی تو جوابشو نمی شنوی اون موقع چه حسی داری؟؟ . وای خدایا ، چرا من ؟! چرا اینطوری شد؟! حالا چکار باید کرد؟! خدایا الان بهت نیاز دارم؟! چرا بامن حرف نمیزنی؟! چرا جوابمو نمیدی؟!اصلا صدای منو میشنوی؟! اصلا حواست به من هست؟! . . . . . . . حالا کاملا احساس تنهایی می کنی چون حتی جواب خدا رو نمی شنوی!!!!!!! دوست داری یه کم قدم بزنی،شاید کمی آروم تر بشی شاید راه حلی به ذهنت برسه از خونه بزن بیرون.... حالا داری قدم میزنی ، چند لحظه بعد.... بارون میگیره، عجب رگباری!!!!! آخه الان چه موقع بارونه، اونم اینطوری همین طور که سعی میکنی سریع خودتو به خونه برسونی چشمت به یه گنجشک کوچیک می افته که ظاهرا اونم غافلگیر شده ولی برخوردش با ما خیلی متفاوته. اون بر خلاف ما یه سر پناه کوچیک مثلا یه برگ پیدا کرده، آروم وصبوربه انتظار درست شدن اوضاعه حالا نوبت توست !! شاید این یک نشانه باشه شاید این گنجشک کوچیک ما مور باشه ما مور رسوندن پیام خدا به بنده ی محبوبش بنده من!آرام بگیر زیر سر پناه توکل آرام باش تورا از مشکلات جهان گریزی نیست ولی عزیز من ،تورا پناهی چون من هست من هرگز تو را فراموش نمیکنم تو همیشه می توانی صدای مرا بشنوی ،به شرط آنکه... به شرط آنکه زبان ببندی و با گوش دل بشنوی عزیز من جهان مملو از نشانه های من است تا خلیفه ام چقدر درک کند من همیشه در کنار توام همین نزدیکی... همچون گنجشک در باران مسایل زیر پناه توکلم آرام بگیر
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
مظلوم ترین سلام تا حالا فکر کردی مظلوم ترین کیه؟ تا حالا فکر کردی تو بهش ظلم کردی یا نه؟
چند روز پیش یک دوست این سوال رو از من پرسید!! و چند
روزی ذهن من رو مشغول کرده بود مظلوم ترین مظلوم ترین مظلوم ترین..... دیروز باید برای انجام کاری به یک اداره می رفتم و مجبور بودم برای
دیدن مسئول یک ساعتی منتظر میشدم در حالیکه سعی میکردم ذهنم رو مشغول کنم تا گذشت زمان برام سریع
تر بشه به یاد سوالم افتادم مظلوم ترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -شاید مظلوم ترین، ارباب رجوعی باشه که باید منتظر بمونه؟ - شاید کارمندی که تو اون گرمای اواخر بهار باید تو اتاقی کار کنه که کولرش سوخته؟ - شاید کارگری که باید زیر آفتاب سوزان ظهر کار میکرد - شاید مادری که از صبح تا شب باید تلاش میکرد - شاید طبق تعالیم دینیمان امام علی که در اوج فریاد باید
سکوت می فرمود - شاید.... - شاید..... - شاید...... - تو همین افکار بودم که چشمم به جمله ی روی میز منشی افتاد فکر کن امروز چه کاری را فقط برای خدا انجام دادی؟
فقط برای خدا.... خدا شاید مظلوم ترین خدا باشد.
خدایی که، تمام کارهایمان به نام اوست و به کام دیگران
و هنگامی که از درهای بسته خسته میشویم، تمام فریاد ها بر
سر او زده میشود و تمام توقع ها از او میرود حتی ممکنه بعضی هامون باهاش قهر باشیم در حالیکه همه میدونیم..... او تنها کس است تنها کسی که هرگز از شنیدن خسته نمیشود
تنها کسی که از تو به دل نمی گیرد
تنها کسی که درتنها ترین لحظات هم ،همیشه می تونی دست مهر
و قدرتش را پشتت احساس کنی...
تنها کسی که هرگز دست از حمایتمون بر نمیداره حتی اگر ما بنده ی لایقی نباشیم ....... به نظر تو این ظلم نیست که فقط در لحظه درماندگی به درگاهش
پناه ببریم شاید لازم باشه خوشی هامون رو هم باش در میون بذاریم
شاید لازم باشه هر روز به یادش باشیمشاید لازم باشه هر روز
یک کار رو فقط فقط برای اون انجام بدیم شاید لازم باشه،هر چند لحظه سرمون رو به سمت قلبمون بچرخونیم و بهش بگیم مهربان خدای من دوستت دارم
بهش فکر کن
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط بی ادعا
|
مهربان خدای خوب من به خاطر آرامشی که ارزانیم داشتی از تو ممنونم به خاطر رفع همه ی دغدغه ها و امنیتم ازتو ممنونم
به خاطر جسم سالم و نشاط و شادابیم از تو ممنونم
به خاطر آگاهی و داناییم از تو ممنونم
به خاطرگذشت و بخششم از تو ممنونم
مهربان خدای خوب من از تو ممنونم
به خاطرامیدواری به لطف بی پایانت ازتو ممنونم
به خاطر روزی حلال وفراوانم ازتو ممنونم
به خاطرهمنشینی باخوبانت از تو ممنونم
به خاطرخانواده ی خوبم از تو ممنونم
به خاطر توفیق بندگی ام از تو ممنونم
به خاطرزندگی جدیدم از تو ممنونم
به خاطر میل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم
به خاطروجود شکر گذار وسپاس گذارم از تو ممنونم
از تو برای همه آرامش الهی میطلبم
برای همه سلامت و تندرستی می طلبم
برای همه دلی شاد و قلبی مهربان میطلبم
برای همه گشایش امور میطلبم
برای همه توفیق هدایت الهی میطلبم
و برای همه معنویت روز افزون میطلبم
خدای قادر من،
هم اکنون به لطف بی کران تو ، همه کس و همه
چیز توانگرم می سازد
و باور دارم به قدرت بی پایان تو ، و دست مهر و
یاریت ، به همراه لطف سر شات از بهترین و
رضایت بخش
ترین راه ها ،در مسائل زندگی به یاریم میشتابد
پس آسوده خاطر اداره ی عالی همه امورم و گشایش
همه ی مسائلم را به دست اراده ی قدرتمند تو
می سپارم
بار الها به تو قول میدهم و بر سر این تعهد می
مانم
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط بی ادعا
|
بانویی از جنس یاس
فاطمه،بانوی غمگسار عالم ،فاطمه شمعی مهربان و زخمی در سرزمین پر آشوب
مدینه. فاطمه، بانویی که سوگنامه ی سنگینش در کشاکش غوغای روزگار،تا ابدیت روح
تاریخ پیر را خواهد آزرد. فاطمه،بانویی که در سرسرای ساحل تپیده ی آسمان ،نامش به نام نامی غم و اندوه
ثبت گردیده است. فاطمه،گلبرگی در ابتدای تولد،باغبان پر مهری در اواسط زندگی و خمیده قدی در
انتهای حزین ترین لحظات آفرینش ،که سوار بر پرهای فرشتگان گشت وحیات
ملال آورزندگی اش را وداع گفت. فاطمه،پاره ای از آفتاب عالم سوز هستی ،که درد فراقش ،عالمی را می سوزاند .
دیوار رفت. فاطمه،هاله ای که طعم زهر آگین سیلی را هم از مردان حرامی چشید،تا به رسم
دلدادگی اش وفا کرده باشد.
فاطمه،اسطوره ی صبری که درد و رنج خود را هرگز نمیدید و مظلومیت علی را
جز نگاه او کسی نشانه نمی رفت. فاطمه،مادر عترت و فرزند زلال کوثر،که دوران زندگی اش ،مهمان
ناجوانمردلنگی گذر تاریخ شد.
بخشد.
+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
روزی از روزها ، شبی از شبها
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط بی ادعا
|
مهربانا تورا میخوانم مهربانا تو را میخوانم، نه از ترس جهنمت! و نه به شوق جنتت! تو را میخوانم به امید شنیدنت به شوق با تو بودنت به عشق پیامت ! تو را میپرستم که لایق پرستشی تو را عبادت میکنم که لایقتر از تو نمی یابم میدانم میدانم نجوای عاشقانه ام لبیکی به دعوت توست انگاه که دلتنگم آنگاه که خاضعانه به درت می آیم،حقیقتا تو دلتنگمی و تو مشتاق تر ای نزدیکترین نزدیکم بمان مهربان من مهربان معبود من ازت یاری میطلبم آیا یاریگری هست که مرا یاری کند؟ آری میدانم که هستی و منتظر میدانم هنگام با تو بودن محکمم و هنگامی که با توام آرام، و هر گاه از تو دور میشوم گم میشوم انگاه همچون کودکی تنها گریه کنان نشان خانه را ، از دیگران میپرسم، غافل از انکه نشان را به همراه دلرم غافل از انکه تو میخوانی ام و من و من بی اعتنا به صدایت نشانه میخواهم ا آنگاه که نوری نشانم دهی آی ای بنده من ، من اینجام توی قلب تو در درون تو نشانه ام خوتی وجودت به دنبال چه میگردی؟! بنده ی بازیگوشم باز به در کدامین خانه رفتی؟! و از کدامین کس آرامش طلبیدی خب،حال یافتی؟! چرا انچه داری طلب میکنی و چرا از مأمنی که در آنی به شق یافتن مأمن میگریزی؟! باشد برو و بگرد اگر یافتی در آن کسنی بگیر و دل خوش بدار و اگر نیافتی بدان بدان و ایمان داشته باش در خانه ام همیشه به سویت باز است و همیشه مشتاق دیدنت هستم اگر نیافتی بازگرد بازگرد که من منتظرم. انگاه من میروم میروم، میگردم،نمییابم و انگاه شرمنده ،خسته،شکسته دل باز میگردم و از تو میخواهم مرا در آغوش بگیری آغوشی که آرامم کند تو مرا در آغوشت میگیری نوازشم میکنی و میگویی نترس! نترس درکنار منی دگر از چه میترسی چرا اینگونه مضطربی؟!! چرا اینگونه خسته ای! حال دگر پیش منی؟! و من میگریم فقط میگریم نه از ترس، که از امنیت نه از دوری، که از نزدیکی و از تو می طلبم مهربان معبود من از تو میخواهم آنچنان مرا در آغوش گرمت بفشاری که لذت گرمی آغوشت نگذارد به آغوش دیگری محتاج شوم و بیاندیشم و اللهیبه من دلی عطا کن که سنگ مشکلات نتواند متلاطمم کند آمین
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی!
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله را بگشا!!! تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی! تا حالا فکر کردی تا کی باید هر روز بیدار شی ؟بری سر کار یا مدرسه شایدم دانشگاه !!! بعدم بیای خونه و بشینی پای کامپیوتر یا تلویزیون الکی وقتتو بگذرونی و بعد بخوابی تا حالا به تحول فکر کردی ؟ یه تغییر ! برای زندگی پر معنی تر؟ بیا در موردش فکر کنیم اگه به نتیجه من رسیدی: بیا برای یک هفته فقط یک هفته سعی کن هر روز که از خواب بیدار میشی تصمیم بگیریم امروز فقط یه امروز بالاتر از روزمره باشیم مثلا ی اخلاق نامطوب رو فقط برای امروز کنار بذاریم به نظر تو میشه؟
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط بی ادعا
|
|
|
||||