|
سلام
به همه دوستایی که به وبلاگ ما سر میزنن مدت زیادی تو وبلاگ چیزی ننوشتم خیلی دلم براش تنگ شده بود امید دارم بازم مثل قدیما تو وبلاگ بنویسم از نویسنده خوب وبلاگ( بی ادعا )که واقعا بدون ادعا به وبلاگ رونق داده تشکر میکنم
+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
البته خودش خیلی مخالف از اینکه بهش بگیم استاد اما من که رسم استادی و شاگردی رو فراموش نمیکنم از دور دستهاش رو میبوسم بعضی از شما ها اسمشون رو نشنیدید اما حتما شهادت آب به گوشتون خورده اره استاد فرهنگ تو همون برنامه با زبان بسیار زیبا از فعالیت های ماسارو ایموتو ژاپنی میگه و به زیبایی تمام اون عکس ها رو با یکی از ایات قران استدلال میکنه ...... شاید بعضی ها هم ایشون رو در برنامه کوله پشتی دیده باشن که در مورد نماز چقدر زیبا صحبت کردند.... اما خیلی ها از شاهین فرهنگ فقط همینقدر میدونن من از ایشون اجازه نگرفتم تا در موردشون بنویسم اما مطمئنم با من مخالفت میکنن منم که سمج مگه ول میکردم... در پست های بعدی سعی میکنم از مطالب کلاس هاشون خلاصه ای رو بنویسم تا هممون استفاده کنیم به امید خدا ((دوستان اگر از ایشون ایمیل یا شماره ای دارید در اختیار من بگذارید که بد جوری دنبال ایشون هستم)
+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
شهادت اولین شهید راه ولایت بانوی دو عالم مادر امت اسلام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد
+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
به لطفت دیده بستم به پشت در نشستم اگر درمانده و ناچیز و پستم زکف رفته تمام بود و هستم سر خوانت نمکدان را شکستم
پر از دردم خدایا غلط کردم خدایا
ببین قدم خمیده روان اشکم ز دیده پیام تو مرا این جا کشیده ببین رنگم ز رخسارم پریده ز دست خود به لب جانم رسیده
پر از دردم خدایا غلط کردم خدایا
به سوز و آه سردم پی یارم بگردم بیا یابن الحسن داروی دردم تو میدانی که در خلوت چه کردم شفاعت کن مرا با روی زردم
پر از دردم خدایا غلط کردم خدایا
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها، به تو می اندیشد و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست؛ زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد... مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد... مهربانم، ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است .........................
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
آرزوهایت را بنویس و ان ها را یکی یکی از خدا بخواه تو یادت میرود....... اما خدا یادش نمیرود بدان چیزی را که امروز داری آرزویی بود که دیروز داشتی....
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
کودک و خزان مادري بود و دختر و پسري پسرك از مي محبت مست دختر ار غصة پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست يكشب آهسته با كنايه طبيب گفت : با مادر اين نخواهد رَست ماه ديگر كه از سموم خزان برگها را بود بخاك نشت صبري اي باغبان كه برگ اميد خواهد از شاخة حيات گُست پسر اين حال را مگر دريافت بنگر اينجا چه مايه رقت مست صبح فردا دو دست كوچك طفل برگها را به شاخه ها مي بست
با مشت بسته چشم گشودي در اين جهان
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟
www.qoqnoos.com
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا ****** گر بوی نمیبری در این کوی میا ور جامه نمیکنی در این جوی میا آن سوی که سویها از ان سو اید می باش همان سو وبدین سو میا ****** از درد همیشه من دوا میبینم درقهر و جفا لطف و وفا میبینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هر چه نظر کنم ترا میبینم ****** قصد جفاها نکنی با دل من ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من ****** خامو ش مرا ز گفت و گفتار تو کرد بی کار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
من از عزیزی که خودش رو یه دوست معرفی کرده و نظرات بسیار زیبایی برایمان گذاشته کاملا تشکر میکنم و ازش اجازه میخوام و مطالب بسیار زیباش رو تو وبلاگ قرار میدم امیدوارم بازم ببینمش دوستدار تو مهدی مطالبی که دوست عزیزم برایم فرستاده: خدایا ..تو را به اندازه ی همه ی آن روزگارانی که فراموشت کردم و
شاکرت نبودم...شکر میکنم
خدایا به من آرامش ده
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
راز مرد گورکن
روزی مردی به گورکنی گفت : ((خدایت عمر دراز داده است و اکنون به هفتاد رسیده ای. نیم قرن میگذرد که هرروز مرده یا مردگانی را به خاک میگذاری. برگو که از دل خاک چه رازها دیده ای و با چه شگفتی هارو به رو شده ای ؟ گورکن گفت: ((چیزی عجیب تر از این ندیده ام که دیو نفسم پنجاه سال گور کندن و مرده به خاک سپردن دید و یک دم فرمان از عقل نبرد و خود به خاک خاموشی نخفت. ))
+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
چند تا عکس از شیراز و همچنین همدان در ادامه مطلب ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
نازم به ناز ان كس كه ننازد به ناز خويش مارا به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است
+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
روزی از روزها ، شبی از شبها
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاکم ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
پروردگارا سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک که هرچه را تو دیر میخواهی زود نخواهم وهر چه را تو زود میخواهی دیر نخواهم دعای عرفه
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
چتر هارا باید بست
زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید دید با همه مردم شهر هست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست سهراب سپهری
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
گذر ز دانه و دام جهان و خویش مباز که مرغ با پر باز میکند پرواز طباطبایی
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
عشق یعنی اشک توبه در قنوت خواندنش با نام غفارالذنوب عشق یعنی شرمگین از نام ستار العیوب عشق یعنی سر سجود و دل سجود یا رب یارب از عمق وجود
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
به یکدیگر عشق بورزید اما از عشق بند مسازید بگذارید عشق دریای مواج باشد در میان ساحل شما با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید اما بگذلرید هر یک از شما تنها باشید
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
خدایا به داده و ندادهات شکر که دادهات نعمت است و نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
پروردگارا در جان من آزادگی در روح من بی نیازی بگذار در قلبم اطمینان در کارهایم یکرنگی در چشمم نور و در دینم روشن بینی دعای عرفه
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
ای که بر جان و دل من نظر انداخته ای دل بی جان مرا در شرر انداخته ای ناز کن ناز که از ناز تو مینازد ناز گرچه با ناز مرا در خطر انداخته ای هفته وحدت بر همه ی مسلمانان جهان مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
من وقتي وارد اين شهر شدم خدا دستمو گرفته بود اصلا تو بغلش بودم خونمون بيرون از شهر تو يه باغ خيلي بزرگ بود تا وقتي كم كم بزرگ شدمخدا هميشه دستمو گرفته بود نميذاشت بيفتم هميشه اگر سنگي سر راهم بود يا خودش بر ميداشت يا به من كمك ميكردو من رو از رو اون عبور ميداد هميشه ميگفت از رو سنگها بپر اونا رو دور نزن يه مغازه اي كه ويترينش خيلي قشنگ بود هميشه از كنارش رد ميشديم خدا ميگفت به اون نگاه نكن نگاه نميكردم تا وقتي كه ديدم چرا نگاه نكنم همه ي آدما وقتي كه از كنار اون مغازه رد ميشن نگاه ميكنن يه روز كه دستم تو دست خدا بود نزديك اون مغازه كه شديم از گوشه ي چشمم بهش نگاه كردم واي نميدوني چقدر قشنگ بود اولش خيلي تر سيده بودم كه نكنه خدا بفهمه و با من دعوا كنه اره اون فهميده بودولي با من دعوا نكرد گفت اگر ميگم به اون مغازه نگاه نكن فقط به خاطر خودت ميگم فردا بازم نزديك مغازه كه شديم ميدونستم كهخدا دعوام نميكنه رومو كردم طرف اون مغازه دست خدا رو ول كردم گفت كجا گفتم يك لحظه بيشتر طول نميكشه رفتم پشت ويترين و وايسادم واي چقدر اسباب بازي بود خيلي قشنگ بودتا اينكه صاحب مغازه اومد گفت ميخواي يه توپ مجاني بهت بدم باش بازي كني اگه خوشت اومد مال خودت گفتم آره چه بهتر از اين و همش تو ذهنم ميگفتم چرا خدا نميخواست اين مغازه رو ببينم توپ و گرفتمو بازي كردم و يه دفعه شب شد من تو اون جمعيت خدا رو نميديدم دويدم به اون سمتي كه فكر ميكردم شايد خدا از اون طرف رفته باشه يكدفعه پام به سنگ خورد افتادم خيلي قلبم درد گرفت وقتي از رو زمين بلند شدم ديدم قلبم افتاده رو زمين زير دست و پا سياه شده كثيف شده قلبمو به زحمت از وسط اون جمعيت برداشتم خيلي ناراحت بودم يه گوشه نشستم و با خودم گفتم چكار كنم بايد با اين وضعيت بسازم قلبمو تو دستم گرفتمو گوشه ي خيابون نشستم يه دفعه يه پروانه كه خيلي خسته بود اومد كنار پاي من افتاد رو زمين به من گفت قلب سياهتو قايمش كن خدا دوست نداره قلبتو بقيه ببينن و بعد اون پروانه ديگه هيچ وقت حرف نزد حتي جواب سوال منو نداد كه از كجا اومده با خودم فكر كردم خدا منو دوست نداره اگه دوست داشت نميذاشت اين جا تو تاريكي توي اين جمعيت تنها بمونم خيلي گريه كردم و فميدم چرا به اون مغازه نبايد نزديك ميشدم گريه ميكردم جون مطمئن بودم ديگه هيچوقت نميتونم خدا رو بينم و اون هيچ وقت دنبال من نمياد بعد از كلي گريه چشمامو كه باز كردم ديدم همه ي اشكايي كه ريختم همشون ريخته رو قلب سياهم و وقتي سرمو بالا كردم ديدم خدا اون طرفتر وايساده و به من ئاره اشاره ميكنه پاشو بيا اينجا بيا پيش من من كه از ترس داشتماز هوش ميرفتم بلند شدم تا خواستم بدوم كه زودتر به خدا برسم خدا زودتر از من دويده بود و منو تو بغلش گرفته بود من كه همش گريه ميكردم خدا ميگفت گل من گريه نكن چرا گريه ميكني و چند تا ماچ رو لپام كرد وقتي دل خيسو سياه منو تو دستم ديد اونو از من گرفت و با اشكاي خودش دلمو تميز كرد اينقدر قشنگ شده بود مثل ياقوت برق ميزد ومثل مرواريد سفيد.و شفاف شده بود به خدا گفتم تو مگه ديگه منو دوست نداري كه ديگه دنبالم نگشتي خدا گفت تمام اين مدت كنارت بودم برات دعا ميكردم ولي تو منو نميديدي خدار و بغل کردم بوسیدمش بوییدمش به خدا گفتم اگر دلم پیش تو بمونه مطمئنم که هیچوقت دیگه سیاه نمیشه از دستم نمیفته خدا گفت باشه به شرطی که دلتو سبک کنی خالی کنی و توش از مهر و صداقتو پاکی و زیبایی پر کنی ومن قول دادم که این کارو بکنم آیا تو فکر میکنی من میتونم.......
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد. بضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند. از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!
خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم! ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد قوتم بخش تا نانم و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز خود چگونه مردن را خواهم آموخت ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
I wish you were here آرزو مي کردم اينجا بودي here next to me اينجا کنار من We missing you so; so desperately ما از تو دوريم، خيلي دور But lately I feel like you feel اما من خيلي دير حس کردم آنچه تو درک مي کردي and I see what u see و ديدم آنچه تو مي ديدي how Im missing you چطور ما تو را گم کرديم
برای دونلود ترانه و ادامه متن آن به ادامه مطلب بروید منبع:وبلاگ اوتلندیش ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
" امام حسن (ع) بيشتر ازآب تشنه ي لبيك بود، افسوس كه بجايافكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادندو بزرگترين دردش را بي آبيخواندند. "
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
برای این است که شما دلهایتان و محبتهاتان را روی یک نقطه متمرکز شود. این که در اسلام حجاب و روگیری و عدم معاشرت زن و مرد عنوان شده برای این است که خانواه ها و دلهای زوجین در جای خود باقی و این خانواده مستقل بماند. این که اسلام آنقدر گفته است که چشمانتان را ببندید؛ به نامحرم نگاه نکنید؛ به زن یک جور گفته و به مرد جور دیگر گفته؛ برای این است که وقتی چشم به یک طرفی رفت آن وقت بخشی از سهم آن کسی که همسر شماست، آن طرف خواهد رفت. حالا شما چه مرد باشید و چه زن فرقی نمی کند؛ وقتی اینجا کم گذاشتی محبت ضعیف خواهد شد، محبت که ضعیف شد بنای خانوادگی متزلزل می شود/ منبع:وبلاگ امید عزیز
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
آن گونه باش که قلبت دوست دارد تو آن گونه باشی
به نفست بگو من برای تو زنده نیستم تو برای من و به وجود من زنده ای به او بگو دلت را به صدتا مثل اون نمیدی اگه لحظه ای دلتو فراموش کنی و هر چی نفس میگه عمل کنی میفهمی من چی میگم من که دلمو با هیچی عوض نمیکنم توچی؟
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
خواهم که بر زلفت هردم زنم شانه ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست دیوانه دیوانه خواهم بر ابرویت هردم زنم وصله ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی چشم نرگست دیوانه دیوانه یک شب بیا منزل ما حل کند دو صد مشکل ما ای دلبر خوشکل ما دردت به جان ماشد روح و روان ما شد خواهم که بر چشمت هردم کشم سرمه ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست مستانه مستانه خواهم که بر رویت هردم زنم بوسه ترسم که نالان کند بسی مثل من کسی چشم نرگست جانانه جانانه یک شب بیا منزل ما حل کند دو صد مشکل ما ای دلبر خوشکل ما دردت به جان ماشد روح و روان ما شد
+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
سینه مالامال درد است
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم به سوی سرزمین هایی که دیدارش بسان شعله آتش دواند در رگمک خون نشیط زنده بیدار نه این خونی که دارم پیرو سردو تیره و بیمار چو کرم نیمه جانی بی سر بی دم که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار به سوی قلب من این غرفه ی با پرده های تار و میپرسد صدایش ناله ای بی نور: کسی اینجاست؟ هلا!من با شمایم های!...میپرسم کسی این جاست؟ کسی این جا پیام آورد؟ نگاهی یا که لبخندی؟ فشار گرم دست دوست مانندی؟ و میبیند صدایی نیست نور آشنایی نیست حتی از نگاه مردهای هم ردپایی نیست صدای نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ که میگوید بمان اینجا؟ که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور: خدایا ((به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را)) ((چرا بر خویشتن همواره باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید؟)) من این جا از نوازش نیز چون آزار ترسانم زسیلی زن زسیلی خور وزین تصویر بر دیوار ترسانم بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم.....
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
سلام ای خد ای مهربون من سلام
بازم منم من حتما پیش خودت میگی ای بابا ایننم که دست ازسر ما ور نمیداره ولی به روی خودت نمیاری دمت گرم اگه تورو نداشتم خیلی تنها بودم بازم تورو دارم هروقت دلم تنگ میشه میام پیشت بالا خره ارومم میکنیی خدا جون دوست دارم میدونم توهم منو دوست داری ولی یه چیزی رو نمیدونم این که چرا این حرفارو تو وبلاگ مینویسم شاید به خاطر این باشه که بالاخره یه روزی میاد که این حس و حال قشنگ رو از دست میدم شاید با خوندن این جمله ها خاطراتم تازه بشه نمیدونم شاید ای خدا ..... سلام به تو ایخدا که خیلی بزرگتر از اونی که لحظه ای منو تنها بذاری سلام به تو ای خدا که خیلی بزرگتر از اونی که منو جا بذاری و با خودت نبری نبری اون بالا بالا ها سلام به تو خدای خوبم که منجی منی فکر کنم پارتیم خیلی کلفت بوده که تو شدی شنونده برای همه ی حرفام همه ی حرفای تنهایی ها بی کسی هام نمیدونم چرا همه ی حرفام یادم رفت اصلا یه چیز دیگه میگم اره یه چیز دیگه خداجون همه خوب همه ی بچه های ایران همشون بدون استثنا اما چرا چراچی؟ اصلا ولش کن هیچی نمینویسم خدا حافظ
+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
در مذهب عاشق اثر كينه حرام است در كيش صفا لكه به آيينه حرام است در مذهب ما گر همه انوار علوم است يك نكته به جز داغ تو در سينه حرام است با ياد نگاهت به طربخانه رندان جز باده كشي در شب آدينه حرام است
يارب تو مرا با دل صد پاره بميران بر ساحل دل خرقه بي كينه حرام است
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
مراقب افکارت باش که آن گفتار خواهد شد مراقب گفتارت باش که آن رفتار خواهد شد مراقب رفتارت باش که آن عادت خواهد شد مراقب عادتت باش که آن شخصیت خواهد شد مراقب شخصیتت باش که آن سرنوشت خواهد شد
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
جان خواهر در غمم زاري مكن با صدا بهرم عزاداري مكن
با زبان ديگر اين آواز نيست گوش ديگر محرم اين راز نيست
اي سخنگو لحظه اي خاموش باش اي زبان از پاي تا سر گوش باش
تا ببينم از سر صدق و صواب شاه را زينب (ع) چه مي گويد جواب
طلعت جان را به چشم جسم ديد در سراپاي مصما اسم ديد
غيب بين گرديد با چشم شهود خواند بر لوح وفا نقش عهود
ديد تابي در خود و بيتاب شد ديده خورشيد بين پر آب شد
صورت حالش پريشاني گرفت دست بيتابي به پيشاني گرفت
ديد شه لب را به دندان ميگزد كز تو اينجا پرده داري مي سزد
رخ ز بي تابي نمي تابي چرا در حضور دوست بي تابي چرا
از تجلي هاي آن سرو سهي خواست زينب تا كند قالب تهي
+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
یا حسین حسین جان دیشب محرم اومد در خونم در خونه دلمو زد گفت اهای بچه مسلمون محرم شده ها پس چرا نشستی مگه تو حسینی نیستی مگه تو نمیگی عاشق جدتی مگه دوست نداری حسین دلتو شفا بده مگه دوست نداری توهم اسمت تو زائرای شب اول اقا ثبت بشه پس چرا نشستی پشو که اقا منتظر ببینه تو این شب سرد چند تا پیدا میشن که بگن اقا ما مثل مردم کوفه نیستیم اقا ما هر چیم بد باشیم به اقامون به عزیز دلمون پشت نمیکنیم نمیگیم الان هوا سرده نه اقا با سرما و گرماو همه چیز میسازم تا امیدوار بمونیم امیدوار به اینکه اون دنیا قبل هر چی روی ماهتو ببینیم دستمونو بگیری ببری پیش خدا بگی ا خدا این بندت برای من هیچی کم نذاشت تو هم براش کم نذار یا حسین یه کاری کن تو این چند شب چشم پاک باشه مثل چشم زخمی عباس یه کاری کن دلم پاک باشه مثل دل زینب یه کاری کن تا اخرش باهات باشم حسین جان به دوستام گفتم مشکی میپوشم برای تو چون دوست دارم گفتم حسین بامنه صدامو میشنوه اگه مشکلی داشته باشم حل میکنه نذار ابروم بره تو دوست داری یکی بیاد بچه محلتو مسخره کنه اگه دوست داری جوابمو نده باشه؟.............
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
سامی یوسف خواننده ی جوان مسلمان خواننده ای که به نظر من یک مسلمان تقریبا واقعی است حداقل از منی که شاید خیلی ادعام بشه مسلمون تره افکارش خیلی جالبه اون معتقد که مسلمانها و حتی مردم جهان ان قدر مشترکات دارند که توجه به اختلافات اصلا لازم نیست اون هیچ کس رو برتر از دیگری نمیدونه خدا رو برای همه میدونه برای با حجاب برای بیحجاب اون میگه چرا باید مسجد فقط برای یه سری از مسلمونا باشه من که با اهنگاش خیلی آروم میشم به دوستان عزیزم توصیه میکنمنیست یه بار گوش بدید چند تا از کاراش از وبلاگ فارسی سامی برای داونلود گذاشتم ترانه المعلم http://www.samiyusufmusic.blogfa.com/post-19.aspx ترانه مناجات http://samiyusufmusic.blogfa.com/post-35.aspx ترانه مادر http://www.samiyusufmusic.blogfa.com/post-109.aspx ترانه آزاد(در مورد حجاب) http://www.samiyusufmusic.blogfa.com/post-14.aspx ترانه عید مبارک http://www.samiyusufmusic.blogfa.com/post-24.aspx برای باقی ترانه به سایت زیر مراجعه کنید:http://samiyusufmusic.blogfa.com یاعلی
+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
جانا ما بالا بودیم جانا ما آنجا بودیم دردا در این دنیا ماندیم این جا تنهاماندیم دانا ما خوانا بودیم حالا........
+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
|
|