|
کودک و خزان مادري بود و دختر و پسري پسرك از مي محبت مست دختر ار غصة پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست يكشب آهسته با كنايه طبيب گفت : با مادر اين نخواهد رَست ماه ديگر كه از سموم خزان برگها را بود بخاك نشت صبري اي باغبان كه برگ اميد خواهد از شاخة حيات گُست پسر اين حال را مگر دريافت بنگر اينجا چه مايه رقت مست صبح فردا دو دست كوچك طفل برگها را به شاخه ها مي بست
با مشت بسته چشم گشودي در اين جهان
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟
www.qoqnoos.com
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
|
|