تبليغاتX
چشم به راهت می مانم - شهریار

Image and video hosting by TinyPic

کودک و خزان

مادري بود و دختر و پسري

پسرك از مي محبت مست

دختر ار غصة پدر مسلول

پدرش تازه رفته بود از دست

يكشب آهسته با كنايه طبيب

گفت : با مادر اين نخواهد رَست

ماه ديگر كه از سموم خزان

برگها را بود بخاك نشت

صبري اي باغبان كه برگ اميد

خواهد از شاخة حيات گُست

پسر اين حال را مگر دريافت

بنگر اينجا چه مايه رقت مست

صبح فردا دو دست كوچك طفل

برگها را به شاخه ها مي بست

 

 

با مشت بسته چشم گشودي در اين جهان
يعني به غير حرص و غضب نيست حاليم
با مشت بازهم  روي آخر بزير خاك
يعني ببين كه مي روم و دستِ خاليم

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟


بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟


نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي


سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟


عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست


من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟


نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم


ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟


وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار


اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا  ؟


آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند


درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟


شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر


راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟


بي مونس و تنها چرا ؟   

      
تنها چرا ؟


حالا چرا
؟

www.qoqnoos.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 
h www.mahsasaeid.blogfa.com